|
بزرگترین بخشنده خداست
|
دو شبه با گریه میخوابم البته دیشب خیلی خیلی کمتر بود.............
نمیدونم چرا اینطوری شد؟
دلم تنگ شده.
از خدا کمک خواستم کمکم کرد اما چرا اینطوری؟ بازم قربونت برم خدا که هر پیشامدی شاید از نظر من نه ولی به صلاحم بوده. ناشکری نمیکنم خدا شاید قسمتون جدایی بوده. گفت بر میگردم بازم ازت کمک میخوام خدا. بتونم دوریو تحمل کنم انتظار بکشم برای بازگشتش. آخه من دوسش دارم. یکی از دوستای خوبم گفت ممکنه عشقش ظاهری باشه. منم میگم ممکنه ولی من دوسش دارم. قربونت برم خدا که هیچ کاریت بی حکمت نیستتو کاری که دارم میکنم با عقل یعنی از نظر خودم با عقل میرم جلو اشتباهاتیو که اون کردو تکرار نمیکنم طوری که هم به دوست پسرش خیانت کرد هم به شوهرش. اون پسر بیچاره رو پیچوندی رفتی شوهر کردی مثل عقده ای های شوهر ندیده به قول اون پسره این مگه عقده ی شوهر داشت به من میگفت باشه بعد حالا رفته شوهر کرده!!
من دوسش دارم. حاضر نیستم با کس دیگه عوضش کنم. نمی تونم ازش جدا شم در عین حال و ادامه دادن این دوستی میدونم امکان ازدواج منو اون خیلی کمه پس هیچکدوم به ازدواج فکر نمیکنیم دارم با این دوستیو ادامه میدم وقتی عشق کس دیگه ای تو دلش نمی تونه عاشق من باشه ولی دوسم داره از وقتی اون حرفارو زد از وقتی گفت عاشق اونو و تا آخرین لحظه ی مرگش اونو میخواد دیگه به ازدواج و عشق و فکر نکردم گفتم زندگی من با اون شاید خوشبختی نداشته باشه بهش گفتم با خانواده م مخالفت نمیکنم گفتم راضی کردن اونا با تو . گفت باشه بهش گفتم بیای خواستگاریم بهت بله نمیگم چون نمیشناسمت گفت بیشتر با هم آشنا میشیم. من اونو برای ازدواج نمیخوام حداقل فعلا نمیخوام. کار من عقلانیه؟؟
اگه روزی هر کدوممون ازدواج کرد خیانت به اون یکی نبوده درسته دل ها شکسته میشه ولی خیانت نبوده چون حرفی از ازدواج وسط کشیده نشده. به همسرش هم خیانت نکرده چون به کسی قول ازدواج نداده. نمیدونم چیکار کنم توی دوراهی موندم. بدون اون میمرم و جدایی به نفع ماست. ولی عاشقانه همدیگرو دوست داریمحتی به تلفنای منم گیر میدن میگه چرا اینقدر زیاد حرف میزنی پای تلفن آخه یکی نیست بگه پدر من خودت میشینی پای تلفن وقت و زمان از یادت میره بلند بلند با دوستاو فامیلا میگیو میخندی هیچکی هیچی بهت نمیگه حالا من که تنها هم صحبتام دوستامن میگی نشینم پای تلفن!! تازه با وجود اینا من اصلا نمیتونم دو کلمه با دوستام راحت حرف بزنم یا باید به سختی رمزی باهاشون حرف بزنم یا فقط شنونده باشم و هیچی نگم اینم شد انصاف؟؟؟
پسرشون هر کاری بکنه هیچی بهش نمگین تو فیس بوک هزارتا دختر ج ن د ه ریخته دوروبرش هیچی بهش نمیگن حالا من تو نت نشستم وبلاگ خانمیو میخونم که کمی تو زندگیش مشکل داره تو وبلاگشم چیزه بدی نوشته نشده مامان خانم میان میگن ایا چیه داری میخونی.
دختر فامیلمون 2 ساله رفته با یکی از اقوام پسری که تو کل فامیل میدونن آدم خوبی نیست امکان این که معتاد باشه یا شراب خور هم باشه زیاده که قبلا دوتا زن طلاق داده دوست شده و حالا با آبروریزی از باباهه میخواد که اجازه ی ازدواج بده از این داستان بگذریم که نصیحت های مامانم شروع شد. که آیا هنوز با اون پسره هستی؟؟ چی میگفتم نه میتوننستم بگم نه نه میتونستم بگن نه. سرمو 1کم تکون دادم و گفتم بعد به زور گفتم حالا یا هستم یا نه نیستم دیگه.
دلم میخواست بهش بگم من بچه نیستم 18 سالمه به کارایی که میکنم فکر میکنم منو اون حتی به ازدواج هم فکر نمیکنیم ولی هیچکس باور نمیکنه. بعدشم اگه 1 روزی کارمون به ازدواج کشید چه جای مخالفتی داره پسره کار که داره سربازیشو رفته درسشو خونده خونه داره وضعشون بد نیست. از همه مهمتر ایمانش سرجاشه نمازش روزه ش. یکی از معلمام میگفت پسری که ایمان داشته باشه بقیه چیزاش حله میشه روش حساب کرد.من تو این دوستیم دارم با عقل پیش میرم چرا کسی نمیفهمه.
هیچوقت نتونستم از خودم دفاع کنم هیچ وقت نتونستم حرف خودمو بزنم همیشه بغض میکنم و ساکت میشم همیشه خجالتم و بغضم مانع حرف زدنم میشه.
دلم حسابی پره بقیه حرفام باشه واسه بعدبه گذشته با بغض فکر میکنم حتی الان پر از اشکم از درون. لبخند میزنم و وجود سرشار از گناهمو به جلو هل میدم به آینده ای نامعلوم که شاید با دستای خودم خرابش کرده باشم به خاطر کارهایی که کردم آخه بچه ی کوچیک چی میفهمه خوب چیه بد چیه از کجا میدونستم کاری که میکنم تهش چه آینده ای بارم میذاره!! شاید این حرفارو میزنم فقط باری قانع کردن خودم که من بی تقصیرم ولی کاریه که شده فقط میتونم به خدا توکل کنم و زندگیمو ادامه بدم.
دلم میخواد امشب با صورتی خیس از اشک بخوابم تا گرفتگیه دلم کمتر بشه.
فقط میدونم گناهارم همینو بس ...... .